پيام
+
[تلگرام]
قصهي امروز من و
#چوپان_مهربان
گفتم : عمو جان سلام
گفت : سلام صبح بخير
گفتم : اجازه دارم عکسي از شما بگيرم
خنديد و گفت : هي ... عکس من دامدار به چه دردي ميخوره
گفتم : عکس شماها رو بايد قاب کنند بزنن به ديوار خونهها
(خنديد )
چوب دستيش رو به طرف گوسفندي که بالاتر بود چرخاند ،
گفتم : درد و بلاي تو بخوره توي سر هرچي اختلاسگر بيشعور توي مملکته
گفت : چي ؟؟؟
گفتم: هيچي ، دعاي خير کردم برات عمو جان
باز هم خنديد و گفت : ممنونم باوَکم
گفتم : کجايي هستي
گفت : اهل نويرآبادم (نورآباد)
گفتم : گوسفندات رفتن
نگاهي به گوسفندا کرد و
گفت : خداحافظ ،
گفتم : خداحافظ خودت و گوسفندات
دنبال گوسفنداش راه افتاد و رفت .
#ص_اميدي_اميد
@SS_Omidi
ارديبهشت

انديشه نگار
98/2/7