هیچ گاه تورا
فراموش نخواهم کرد
تومنی ومن توام
من اگر
تو را فراموش کنم
خودم را فراموش کرده ام
خاطراتت را
در صندوقی گذاشته ام
وهر روز ورقی دیگر به آن
می افزایم
عشق رومئو وژولیت
شیرین وفرهاد
و بیژن ومنیژه را
شاید فرا موش کنم
اما شیرینی لبخندت را
در چای صبحگاهی
طعم زیبای مهربانیهایت را
در سفره زندگیمان
هرگز فراموش نخواهم کرد
وصندوقچه خاطراتت را
برای مشق عشق
به فرزندانم هدیه خواهم داد
تا مهربانیهایت را
در تاروپود زندگیشان بتنند
ومادر قرنها
ونسلهای بعد باشی
همسر مهربانم ...
ص...امیدی ..............
زاده بهار و نشسته
بر تخت اردیبهشتی
سعدی
ادبستان ایران زمین را
بوستان وگلستانی
سعدی
هر ورق از دفترت
پر از بوی بهار است
سعدی
زاده فضل و ادبی
شروع فصل گل وریحانی
سعدی
بوستان وگلستانِ بهار
دو روز باشد
سعدی
بوستان وگلستانت
در پاییزو زمستان هم
پر از گل باشد
سعدی ...
ص...امیدی ...
به مناسبت تولد پدر ادبستان
ایران زمین شیخ اجل سعدی
دیگر
دلتنگ زندگی
نخواهم شد
از روزی که دیدم
عید
در یک لحظه
تحویل شد
وبهار بایک گل آمد
وبایک نسیم
کوچک رفت
وتابستان
ساقه های سبز
گندم را
به دست پاییز
سپرد
وپاییز
مست وعریان
در آغوش زمستان
به جشن تولد
قندیلها رقصید
دلتنگیهایم را
فراموش کردم
ودر گذر روزهایم
آرزوهایم را قربانی کردم
وبه رقصُ
پای کوبی پرداختم .
ص...امیدی.....
زمین پر از سکوت بود
گیاهان متولد شدند
پراز عطر شد
چهار پایان متولد شدند
پرازحیات شد
انسان متولد شد
زمین شلوغ شد
انسان بالغ شد
زمین پراز همهمه شد
انسان بالغ تر شد
زمین پرازبمب شد....!!
پراز اشک شد............!!
پراز خون شد............!!
و ........!! زمین........!!
پراز مرگ شد ........!!
دیگر زمین
برای دایناسورها
هم جای خوبی نیست ...
ص...امیدی ....
آری من از پشت کوه آمده ام
برای همین است که کمی خشن هستم
چون تا دیروز گرگها را
باچوبدستی ام دنبال میکردم
برای همین است
گاهی تاصدای گوسفندی را
میشنوم دلم میگیرد
بغض میکنم
واحوال زنگ ناقوس را
از او میپرسم
من از پشت کوه آمده ام وهنوز دلم
به شهر راضی نشده است
برای همین است که کپنک را
برای سوغاتی بچه هایم میخرم
ولباس ایل را برتن دخترم میپوشم
وگلونی مادرم را هر روز میبوسم
آری
من دهاتی دهاتی ام
از پشت کوه آمده ام
تو از کجا آمده ای ........!!؟؟
ص...امیدی....
داشتم با خودم فکر میکردم
که بگویم
ای کاش من هم یک آقازاده بودم
دیدم که هیچ آقازاده ای
خوب از آب درنیامده
گفتم: همان بهتر
که یک کارگر زاده هستم
نه آقازاده ...!!!!!
روز پدر کارگرم را
گرامی میدارم
وبه یاد
دستهای پینه بسته پیشوایش
که اشکهایش را
در چاهی میریخت
که با دستهای خودش کنده بود
دستهایش را میبوسم ..
ص...امیدی
روز پدر مبارک .....
فیلمی از داعش درحال بریدن سرجوانان بیگناه دیدم
واین متن رو باتوجه به اون نوشتم .....
هجرانی
بر گذر ساعت
هجرانی
برگذرعمر
هجرانی
برگذر ثانیه ها
ودر هجرانی
تاریخ به عقب برمیگردد
ودشت زوزه میکشد
لشگر اهریمن
برتاریخ می تازد
واسکندران پست
بر تاجها دست میبرند
وسودابه هارادرآغوش میکشند
وسنگهای زبان بسته را
به سوی مسلخ آتش میبرند
تاریخ تکرار میشود
وسرهای سبزواراین بار
در کوبانی
به دست مغولان دین آویزان است
ویورش برخط کتابهای پدران در باغهای جنون
آغاز میشود
تاریخ تکرار میشود
شمشیرها ی زنگ زده هزارساله سیقل میخورد
و هرروزو هرشب
شاهرگ انارهای باغ پرازفواره? دردمیشود
وهیجان عروسکهای دیجیتالی جنون
وخدایگان بهشت فروش بر تاریخ سوار میشود
تاریخ تکرا میشود
وشمشیرهای ابا جهل در سرزمین رودهای مقدس
تیز تر از قبل فریاد میکشد
وخراشها بر صورت خورشید
نمایان
خورشیدِ کدر
خورشیدِ گرفته
خورشیدِ بی رمق
خورشیدِ خسته از تماشا
خورشیدِ خسته از تکرار
تکرار جشن تولد شمشیر
تکرار تاریخ
تکرار قرنهای سرخ
وتکرار قرنهای مرگ
در قرن پوچ ماهواره ای .........
ص...امیدی ...
من اینجادرشهر از بوی دود و بنزین خسته ام ......!!!
تورا نمیدانم .......؟؟
من اینجا از دست خریدن پفک برای کودکانم خسته ام....!!
تورا نمیدانم.....؟؟
من اینجا احساس میکنم زیادی هستم .....!!!
تورانمیدانم......؟؟
من احساس میکنم از اول برای حرف زدن با غنچه های بلوط
وگلهای بابونه آمده ام ....!!!!
تورا نمیدانم ......؟؟
من ازبوق زدن پشت چراغ قرمز
وشنیدن صدای شدید ترمز
از پشت سرم خسته ام .....!!!
تورا نمیدانم ......؟؟
من از جارزدن دورمیدان کیو برای پیدا کردن مسافرآزادی خسته ام.....!!!!
تورا نمیدانم ......؟؟
من از نژاد آدمهای پشت کوهی هستم که برای گوسفندانشان بِلور(نی لبک) میزدند ......!!!
تورا نمیدانم ....؟؟
من امروز کوله بارم را
بسته ام ومیخواهم به پشت
کوه بروم ......!!!
تورا نمیدانم ......؟؟
ص...امیدی .......
چه کلمه زیبایست
انسانیت
تمام بدیها را خط میزند.
.
.
.
چه کلمه زشتی ست
خشم
خوی حیوانی را
سوار بر اخلاق میکند.
.
.
.
چه کلمه پراز رازی ست
مرگ.......................
کل تاریخ را
در خودحل کرده است
مرگ........ بر ....... مرگ
ص...امیدی........
شب بودُ
باران بود
ومن دلم
در هوای آبادی
پُر از پَر زدن
به سوی سرابی
در انتهای باغ خدا
پر از اشک ابرها
در ته دره گلهو
در پای
درخت پیر ارجن
در همسایگی پرستوهای عاشق.
ص...امیدی......